تبليغاتX
ما سه نفر

ما سه نفر

روزنوشت و عكس ما سه نفر

نامه به امو نوروز!!!

شب قبل از تحویل سال وقتی رسیدیم خونه، دیدم نیما یک چیزی نوشت و رفت بیرون پشت درب ورودی آپارتمانمون چسباند!!!! وقتی ازش پرسیدم گفت یک نامه برای عمو نوروزه !!!! بهش گفتم که بهتره بچسبونیش پشت در اتاقت و ............

متن نامه بدین مضمون بود:  امو نوروز من خیلی دوست دارم . من یک تفنگ می خواهم .

صبح هم که پاشد اول زیر بالشش را چک کرد و بعد هم دور خانه را گشت. اینطورکه دیدم گفتم مامان جان هنوز سال تحویل نشده ( آخه می خواستیم تحویل سال خانه مامانم اینها باشیم ) من شب قبلش برای عیدی براش یک ادکلن دزدان دریایی کارائیب که خیلی وقت پیش دیده بود و می خواست، خریده بودم و فکر نمی کردم که نیما که حدود ۱۵ تا تفنگ داره باز هم از عمو نوروز تفنگ بخواهد و تازه کادوش را هم به رسم سالهای قبل می خواستم بگذارم کنار سفره هفت سین و موقع تحویل سال بدهم . خلاصه عطر را کنار هفت سین مامان اینها بهش دادم و گفتم عمو نوروز آورده اینجا هر چند باور نکرد . همانروز عصر بابای نیما یک تفنگ از تو صندوق ماشین پیدا کرد که عمو نوروز براش آورده بود !!!!!! تازه بابای نیما کلی به عمونوروز سفارش کرده بوده که تفنگ بی صدابرای نیما بیاره اما  انگار تو تحویل کادوها اشتباهی پیش آمده بود و هم تفنگ صدا دار بود و هم هدف تفنگه آواز می خواند!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/23ساعت 12:19  توسط نازنين   | 

حال و احوال این روزهای ما

از وقتی که اون ایمیل آخر را دریافت کردیم ، یه جورهایی زندگیمون دچار تغییرات و افت و خیزهای زیادی شد. تا مرحله انصراف هم پیش رفتیم و ...

هر کدام ما دچار افکار و هیجانات خاص خودمون شدیم و این مسئله روی دیگری هم تاثیراتی باقی گذاشت. با وجودی که  این تصمیم را خیلی راحت نگرفته بودیم و با مطالعه و توی مدت زمان زیادی و با تفاهم و همکاری کامل با بابای نیما تمام مراحل را طی کردیم بودیم ، اما آخرش یک گیجی شدید برامون داشت تا الان که حدود دوماه از این مسئله گذشته دیگه باهاش کنار آمدیم و کم کم  داریم موقعیتمون را درک می کنیم و برای کارهای بسیار زیادی که باید انجام بدهیم برنامه ریزی می کنیم . راستش یکجوری هم برامون عادی شده و گاهی فراموش می کنیم تا اینکه هر جا می رفتیم عید دیدنی وقتی می گفتند ((خوب به سلامتی دارید میرید)) و من باید چند دقیقه ای فکر می کردم تا یادم بیاد که ما کجا می خواستیم بریم !!!! و وقتی یادم می افتاد که آهان ..... و با یک لبخند جواب می دادم ولی تو دلم غوغا بود و اصلا دوست نداشتم که رفتنمون یاد آوری بشه یا اینکه این آخرین باری هست که .......

اما خوب تمامشون وقعیت دارند و نمی شه کتمان کرد که که این آخرین سیزده بدری بود که که همگی باغ بودیم و یا آخرین باری که خونمون را برای عید دیدنی آماده می کردیم و یا.....

قبل از عید خودم را برای یک عید پر بازدید آماده کرده بودم ( چون آخریش بود !!!) اما فقط یکی - دوتا از اونهایی که تونستیم  برای عید دیدنیشون شکارشون کنیم  بازدیدمون را پس دادند . جالبه که یکی از فامیلهامون من را خونه مامانم دیده میگه خوب ...  جون امسال را اینجوری قبول کن !!!! تنها یک لبخند زدم و تو دلم گفتم پارسال هم که همینطوری نیامده قبولتون کردیم و امسال هم اینطور و سالهای بعد که دیگه برای ما دید و بازدیدی وجود نداره !!!!!

برای تحویل سال هم قرار شد برویم خونه مامان و بابای من. اما بابای نیما سرگرم تمیز کردن ماشین شد. دیر راه افتادیم و با چه سرعتی راندیم و لحظه تحویل سال را ثانیه به ثانیه تعقیب کردیم اما متاسفانه موقع در کردن توپ یک کوچه مانده بود که برسیم به خانه شون و تو ماشین دستهای همدیگر را گرفیم و برای سالی خوب برای همدیگه دعا کردیم !!!!

من ونیما قرار شد پیشنهاد بدهیم اسم امسال را از نهنگ ( اژدها) به سال خرس قطبی تغییر بدهند، چون تمام تعطیلات را خواب بودیم !!!!٬

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/17ساعت 12:4  توسط نازنين   | 

پروژه چسب کاری

در راستای چسب دوستی آقا و چسب کاری های ایشون ، اکنون پروژه هاشون وسعت گرفته و از چسبکاری مارمولکها و دایناسورها و اسباب بازی هاش به چسب کاری کل اتاق رسیده . راستش اتاق نیما مثل اکثر اتاقها ۴ تا دیوار داره که در ورودی اتاق در یک وجه ، کمد لباسها و کشو آینه در وجه دیگر ، پنجره در وجه سوم و تخت و کمد های کنار و بالای تخت به موازات دیوار چهارم قرار دارند . حالا نیما از دستگیره در اتاق به دستگیره های کمد دو لنگه ای لباسهاش و از اونجا به کشوهای دراور ( دور هر دو دستگیره هر کشو از بالا به پایین )  و بعد کمد پایین تخت از آنجا دو قسمت شده یک چسب به کمد های روی تختش رفته و دستگیره های انها را به هم چسبانده و یک چسب هم دستگیره های کشوهای زیر تخت را  ودر  دستگیره کمد بالای تخت چسبهابه هم رسیده و در نهایت به دستگیره اتاق و نقطه شروع چسبانده شده اند !!!!

حالا تصور کنید برای ورود به این اتاق و حرکت در آن باید به صورت خمیده حرکت کرد و هر دری که بخواهیم باز کنیم چند تا در دیگر هم باهاش باز و بسته می شود.

خدا به ما رحم کنه . پروژه بعدی چه خواهد بود !!!!! ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/29ساعت 9:57  توسط نازنين   | 

نیمای فلسفی!!

نیما : مامان می دونستی آدم و حوا تو بهشت بودند و شیطون کلی بهشون اصرار کرده تا درخت ممنوع !!!! را بخورند ُ اونها هم خوردند و بعد ...ی..ی کردند و خدا هم از بهشت آوردشون رو زمین ؟؟!!!

من:   بله پسرم

نیما : مامان اگر اونها از بهشت نمی آمدند رو زمین تکلیف زمین چی می شد؟؟؟!!!

من :

نیما توی خواندن و نوشتن زیان فارسی و انگلیسی خیلی خوب پیشرفت کرده . اوایل من فکر می کردم خیلی سختش باشه اما خدا را شکر الان کمی خیالم راحت شده . اما وقتی شروع به انجام تکالیفش می کنه یک ۲۰-۳۰ دقیقه ای غر غر و نق نق می کنه که اگر تو این مدت دعوامون نشه بعدش اوضاع رو روال میافته و همه چی یادش میاد و دستش هم تند میشه اما امان از وقتی که من کم حوصله باشم و کمی با صدای بلند و فقط با صدای بلند برای هزارمین بار که می پرسه ب چجوری بود جوابش را بدهم اونموقع است که فاز اشکریزان شروع می شه و خلاصه یکساعتی این وارم آپ!!! آقا طول می کشه  مثلا  اولش   وقتی می خواهد بعد از اینکه ی را توی حداقل ۱۰ کلمه قبلی نوشته، بنویسه شیشه میگه(( مامان ی چیجورری بود))  اما وقتی موتورش روشن میشه وقتی می خواهد همین کلمه را بنویسه میگه (( مامان خودم می دونم ی چجوریه . نمی خواهد بگویی)) خلاصه که داستان مشق نویسی ما هر روز عصر   از ساعت ۶ شروع می شود و تا ۸.۵- ۹ ادامه پیدا می کند!!!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 8:39  توسط نازنين   | 

کشف جدید

نیما ( با یک حالت تاسف) : مامان تعداد دختر های دنیا بیشتر از تعداد پسر های دنیاست !!؟؟؟

من( با چشمهای گرد شده از تعجب) : به نظر من مساویند .چرا اینطور فکر میکنی؟

نیما : آخه تمام بچه های فامیلمون دخترند!

وقتی یک فکر کردم دیدم بچه ام راست میگه ، اون تنها پسربچه طایفه است و این چقدر می تونه برایش دردناک باشه . 

بنابراین :

      بشتابید ! بشتابید! چند خانواده پسر دار را به فامیلی می پذیریم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/13ساعت 12:21  توسط نازنين   |