
![]() |
![]() |
|
| روزنوشت و عكس ما سه نفر |
|
نيمايم ، عزيزم ، پسركم چند وقت كه سر مامانت خيلي شلوغ خيلي دلش مي خواهد مثل قديمها وقتي از اداره مياد تمام وقتش را با تو بگذرونه اما ... عسلكم مدتيه كه تصميمي گرفتم كه 99 درصدش به خاطر آينده تو ، فقط همين دليله كه باعث مي شه اين مدت را تحمل كنم هرچند ديروز وقتي داشتم از تو جدا مي شدم و تو با بغض گفتي مامان نرو ، من تمام مدت كلاس با چشمهاي اشك آلود گذروندم و تمام سوالهاي معلمم را با بغض جواب دادم. يك ثانيه هم قيافه پر از خواهش تو از جلو چشمم كنار نمي رفت و باعث شد چنان سر دردي بگيرم كه ... اما عزيزكم ، توپولكم فقط به خاطر تصميمي كه يراي آينده تو گرفتيم مجبوريم اين چند هفته رو هم يك جوري بگذرونيم و تو مثل هميشه با صبوري هات من را شرمنده كني. من مثل هميشه عاشقتم اميدوارم در آينده به خاطر اين كاري كه الان تصميمش را گرفتيم تو راضي باشي و مارا سرزنش نكني البته اولش اميدوارم كه موفق بشيم بعد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 9:9 توسط نازنين |
|
|
همونطور که گفتم چند وقتیه که نیما اگر کسی باهاش مخالفت کنه می گه من را زد ، مثلا اگر بهش بگم نیما اسباب بازهات را جمع کن می گه (( به بابا می گم من را زدی !!!!)) یکی از تکیه کلامهاش هم اینه که برنا من را زد ( برنا همون همکلاسی نیماست) البته یکبار هم گویا محکم زده بود که کار به اورژانس و سونو کشید !!! و خدارو شکر چیزی نبود . خلاصه چند شب پیش آنقدر تکرار کرد که برنا من را زد که ...
اینجور مواقع معمولا من بهش می گم که تو نباید بگذاری کسی بزندت و از این حرف ها ولی هیچ وقت به زدن تشویقش نمی کنم تا اینکه اون شب از بس تکرار کرد باباش گفت (( خوب بابا جون تو هم بزنش)) نیما کمی فکر کردو بعد با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت (( آخه من برنا بزنم ، مامان شیوا ( مامان برنا) می گه من زدی !! ، مامان شیوا می گه شما دوست کنید ، نزنید!!!)) قیافه من و بابای نیما دیدنی بود ، به بابای نیما می گم به جایی که تو به اون روش درست را یاد بدی اون داره تو را تربیت می کنه !!!! جدیدا نیما دستش می رسه به یخساز یخچال و کلی برای خودش سنگ!!! می ریزه و خالی می کنه تو سینک. دیگه کم کم داره بدرگ !! می شه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 13:51 توسط نازنين |
|
|
نيما ديروز براي اولين بار بلوزش را خودش بدون كمك من تنش كرد. چهارشنبه مراسم كارنامه دادن نيما بود كلي مراسم شعر خوني و .. داشتند و در آخر هم كارنامه هاشون را دادند. نيما گلي در بحث هاي ما شركت مي كند. جمله بندي هاي هدفمند دارد. چند روز پيش من به خواهرم گفتم (ميايي بريم مانتو بخريم) . گفت (نيما هم مياد) . گفتم( نه) . يكهو نيما گفت : (من بلدم مانتو بهرم . منهم ميام ) خانم برادرم داشت تعريف مي كرد كه:... آره مامانم اينها هر روز مي رند پياده روي از پارك پرندگان .... يكهو نيما گفت : من پارك پرنده ها رفتم شتر مرغ ديدم ..... ( گلاب به روتون ) نيما دو بار پشت سرهم رفت دستشويي بار سوم كه مي خواس بره با يك لحن بامزه اي ( من از از دستشوشو هسته كردم((خسته))) نيما و باباش تنها بودند و من بيرون بودم تلفني كه با نيما صحبت كردم گفت (برام ببعي بدرگ بخر) منهم كه خسته بودم فقط فرصت داشتم كه از تنها مغازه سركوچمون بخرم و متاسفانه اونجا ببعي نداشت و مجبور شدم يك گاو براش بگيرم . وقتي گاو را دادم به نيما ، بدو رفت ببعي كه داشت را آورد و گفت (( مامان اين ببعيه ، اون گاوه!!! )) پيش خودم فكر كردم خوبه من نمي خواستم گاو را به جاي گوسفند بهش غالب كنم و از اول براش توضيح دادم كه اين گاوه و من گوسفند پيدا نكردم و الا…. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/03ساعت 9:13 توسط نازنين |
|
|
موقعيت : داخل حمام نيما درون وان بعد از نيمساعت كه بازي كرد ، من رفتم تا بشورمش . من: مامان بيا بشورمت . نيما : نه من بازي تونم بعد تو منو شست كن ، خوب!!!! موقعيت : بعد از ظهر ، راه پله هاي خانه هنگام بالا آمدن. من: نيما جان بيا بريم بالا. نيما : تو برو! من يك پاگرد بالاتر از نيما رفتم و وايستادم و .. نيما : تو وايست نكن برو ( با صداي شبيه فرياد !!!) موقعيت : شب بعد از اينكه باباي نيما نصف روز نيما را نديده بود باباي نيما: بابايي ب و س من را ندادي نيما : بابا بيا . بشين ، چشمها تو بست كن و مووووچ موقعيت : ساعت 6 عصر بزرگراه اشرفي ، هنگام برگشتن از كلاس من : نيما جون براي برنا تعريف كردي جوجو بزرگ ديدي؟ نيما : آره من : برنا هم جوجو بزرگ ديده ؟ نيما : نه اون اردك ديده من: مي خواهي برات اردك بخريم ؟ نيما: آره ، اردك سوار كنيم . اردك سوار كنيم .... و نيمساعتي با گريه و داد مي خواست كه ما از وسط بزرگراه اشرفي اصفهاني براش اردك سوار كنيم !!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 8:27 توسط نازنين |
|
|
اين چند روز تعطيلي زمان خوبي براي مسافرت بود و گويا خيلي ها هم رفتند سفر و كلي راهها شلوغ بوده. ما هم رفتيم مسافرت ، سه شنبه صبح رفتيم و شنبه برگشتيم و طبق معمول تمام مسافرت ها موقع برگشت همان جمله هميشگي (( چقدر زود گذشت )) را گفتيم ، دليل اينكه تعطيلات اينقدر سريعتر از روز هاي ديگه مي گذرند را نمي دانم. به نيما هم كلي خوش گذشت. جايي كه رفته بوديم روستايي بود با تمام خصوصياتي كه كم كم در حال از بين رفتن هستند. باغ و دشت و گاو و گوسفند و الاغ و... هر روز بايد نيما را مي برديم و تمام اين چيز ها را بهش نشون مي داديم تا آقا راضي بشوند، والا انقدر تكرار مي كرد ((الاغ، ببعي ، گاو )) كه مغز همه تاول مي زد. جايي كه رفته بوديم هم از شلوغي بي نصيب نبود و كلي ماشين تو خيابون هاش تردد مي كردند ولي خوشبختانه مناظر و مكان هاي خيلي زيبايي داره كه بالاخره هر كسي مي تونه يه جايي براي استراحت و استفاده از طبيعت پيدا كنه. يك روز هم رفتيم اصفهان ، كلي شلوغ و گرم بود . رفتيم پارك پرندگان ( البته چون گم شده بوديم و از جلوي در اونجا سر در آورديم والا مي خواستيم بريم نقش جهان ) و نيما اونجا كلي پرنده ديد و ذوق كرد البته به دليل شلوغي نمي شد زياد جايي ايستاد و تماشا كرد . نهار هم رفتيم هتل عباسي ، عجب جايي بود. تصميم گرفتيم حتما چند شبي بريم اونجا. نيما هم از فضاي اونجا كلي خوشش آمده بود و مرتب مي دويد اينطرف آنطرف و به زور از انجا آورديمش بيرون . بعد از نهار تو لابي هتل دور آسانسور مي دويد يك رمپ هم آنجا بود كه ازش مي رفت بالا و پايين ، بعد از اينكه كمي بازي كرد گفتم (( نيما جان بريم)) گفت(( من بازي تنم بعد بيام ، خوب)) و من نيمساعتي معطل شدم ( البته فقط تو لابي چون نيم ساعتي هم تو محوطه اش جينگولك بازي در آورد) همه كساني كه اونجا بودند محو تماشاي بپر بپر نيما شده بودند(حتما هم تو دلشان می گفتند عجب بچه شیطونی ، نگاه کن مامانش هیچچی بهش نمی گه ، چه بی ملاحظه!!!) تا آدم خودش بچه دار نشه نمی تونه درک کنه ، آخرش من گفتم نيما من رفتم و رفتم توي راهرويي كه نيما من را نمي ديد ، افرادي كه اونجا بودند گفتند (( آقا نيما بيا مامانت رفت )) و بالاخره ايشون رضايت دادند ولي دويدند داخل محوطه وسط هتل و اونجا هم كلي آب بازي و... موقع بيرون آمدن هم مرتب مي ايستاد و ژست می گرفت و مي گفت (( مامان عكس كن))!! مادر بزرگم ( همون كه نيما بهش مي گه مامان جون جون) زنگ زده بود نيما دويد گوشي را برداشت و (( سلام ، جوجوبدرگ خوبه؟، هاپو بدرگ خوبه؟ ، اينجا الاغ سبسي (سبزي) مي خوره )) اون عموم وخانواده اش كه نيما رو خيلي دوست دارند هم آمده بودند و مرتب نيما را مي بردند گردش و باهاش بازي ميكردند. توي دشت يك بره خيلي كوچولو پيدا كرديم كه از گله جدا مونده بود گرفتيمش و هر چي گشتيم هيچ گله ايي اون اطراف نديديم . خلاصه بره را برداشتيم تا صاحبش را پيدا كنيم و تو اين مدت تو صندوق عقب ما بود وقتي ببعي را تحويل صاحبش داديم نيما كلي گريه كرد كه ببعي منه بگذاريمش صنغوغ ( صندوق) حتي امروز صبح هم مي پرسيد((ببعي خوبه ؟ تو باغه ؟ لالا هرده ؟)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/19ساعت 11:20 توسط نازنين |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.
با هم کار می کردیم ، بیرون می رفتیم ، غذا می خوردیم ،..... تااینکه در اول شهریور ۱۳۸۴ شدیم سه نفر و زندگی خیلی خیلی شیرین ۳ نفرمون رو شروع کردیم . حالا دیگه تموم کارهای قبلی رو سه نفری می کردیم ، البته یک سری کارهای جدید هم اضافه شده بود، خوابوندن نفر سوم ، غذا دادنش ، تمیز کردنش ،آروم کردنش ، بازی کردنش و هی مواظبت کردن و مواظبت کردن و مواظبت کردن .... |
|
RSS
|