تبليغاتX
ما سه نفر
روزنوشت و عكس ما سه نفر

چند وقتي هست كه نيما در دوره بي اشتهايي مزمني كه گاهي حاد مي شه  هست و هرچي كه قبلا دوست داشت و با اشتها مي خورد الان با اولين گاز تشخيص مي ده دوست نداره و يا حتي حاضر نيست امتحانش كنه .

چند شب پيش من  كوفته درست كرده بودم با اين تصور كه گوشت و برنج داره آب دار هم هست كه براي سرفه هاي الانمون مفيده و قبلا هم نيما خيلي خوب مي خورد ، اما نيما لب نزد. بعد از كلي كلنجار و عصباني شدن من و ... آخرسر ميگه :

(( آخه مامان كوفته براي من لازم نيست ، براي تو و بابا مجيد لازمه ، براي من پلو ماهي لازمه ، ماكاراني لازمه ، زرشك ماهي !!!! لازمه ))

وقتي بهش مي گم آخه مامان گوشت بايد بخوري قوي بشي مي گه :

(( من شير مي خورم قوي مي شوم خودت گفتي شير آدم را قوي مي كنه ، به من الان شير بده ))!!!

خلاصه داستاني داريم ،حتي ت*خ*م مرغ را كه 4-5 تا هم در يك وعده مي خورد ، لب نمي زنه.

ديروز تو ماشين مي گه :

(( مامان استخوان هاي ما زخمه ، چون دورش رنگ قرمزه ))!!!!

چند روز پيش بعد از اداره بردمش دكتر و بعد هم رفتيم شهرآرا برايش كفش بخرم  روزها هم آنقدر كوتاه شده كه ساعت 5 هوا تاريك مي شه ، خلاصه توي اون ترافيك و تغيير مسير انتهاي شادمان به آزادي ، افتاديم تو يك ترافيك اساسي .

نيما هم كلي بلبل زبوني مي كرد و با وجودي كه برايش توضيح داده ام و توضيح مي دهم كه موقع رانندگي من نمي تونم عقب را نگاه كنم هزارتا مورد متفاوت بهم نشون داد و با اصرار من بايد حتما ببينم ... در يك اقدام متهورانه روي صندلي عقب به قول خودش پريد و يا شيرجه زد و بعد از 10 دقيقه آمد جلو كنار من نشست ( معمولا نيما روي صندلي جلو نمي نشينه مگر اينكه من خودم بهش اجازه بدهم ) به دهنش دست زد  و چون جلو روشن تر بود ديد داره خون مياد . خلاصه يك آه و ناله و جيغ و دادي راه انداخته بود كه ..

من هم نمي توانستم جايي نگهدارم و يا حتي به دهانش نگاه كنم تو بد مخمصه ترافيكي گير كرده بودم . فقط با يك نگاه ديدم دهانش پر خون شده خلاصه ... بعد از يك ربع كه براي من يك قرن گذشت تونستم يكجا پيدا كنم و نگاهي به دهانش بياندازم. خوشبختانه خونش بند آمده بود ولي زخم تقريبا عميقي توسط دندانش رو لبش ايجاد شده بود . وقتي رسيدم خونه مثل آدم هاي كتك خورده شده بودم و ساعت 7.30 خوابيدم !!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 11:45  توسط نازنين   | 

امان از اين ويروس هاي رنگارنگ !!!! همش سرفه و عطسه و ....

هفته گذشته آچنان آنفلوانزايي گرفته بودم كه دو روز تمام نمي تونستم از جام بلند بشوم و همش نگران نيما بودم ، اما نيما فقط سرفه مي كنه . چندين بار هم بردمش دكتر ولي چيزي تشخيص ندادند .

نيما خيلي منطقي تر از قبل شده اما در مورد خريد اسباب بازي  و جمع كردن اتاقش هنوز رويه اش عوض نشده !!!

ديروز 20 دقيقه تو يك مغازه اسباب بازي فروشي تمام وسايلش را زير و رو كرد تا يك چيزي كه نداره را پيدا كنه ، اخر سر يك دايناسور انتخاب كرد تا تعداد دايناسور هاش به 15 عدد برسه !!!!!

رفتيم CD  كارتون بخريم ، گفت مامان يكي انتخاب كن بهش گفتم خودت انتخاب كن ولي فكر كردم منظورش اينه كه من براش انتخاب كنم و يك كارتون برداشتم گفت خوب حالا من براي خودم يكي انتخاب مي كنم ، اون مال تو باشه . من از اين زيركي كلي تعجب كردم !!!!! وقتي رسيديم خونه مي گه اول CD  تو را ببينيم  مي گم آخه من الان كار دارم مي گه باشه من مي گذارم تو هم بعدا CD  من را ببيني !!!!

بچه هاي اطراف من معمولا تك فرزندند يا اگر تعدادشون بيشتر باشه ، سنشون هم بيشتر بوده براي همين تا الان بچه اي كه هم سن نيما باشه و خواهر برادر داشته باشه نديده بودم. 3-4 تا بچه هم مهدي نيما بودند كه هميشه من فكر مي كردم يا خواهر و برادرند يا فاميلند و اصلا تصور نمي كردم 3 قلو باشند ، اما ديروز فهميدم كه 3 قلو هستند و يك خواهر كوچكتر هم دارند. برقراري ارتباطشون با ديگران و يا ارتباطشون با هم ديگه خيلي برام جالب بود. هر كدومشون روي يك وسيله بازي بودند و خاله شون فقط مي تونست كوچكه را جمع و جور كنه و گاهي بقيه به اون كمك مي كردند ديروز تمام مدت فكرم مشغول اين مسئله بود كه اگه من جاي مادرشون بودم چكار مي كردم. اينقدر كه الان از وجود نيما لذت مي برم از وجود 3 تا بچه هم سن لذت مي بردم يا سختيهاش بر خوشيهاش غالب بود؟؟؟؟؟.

كلا من دلم نمي خواهد نيما تك فرزند بمونه اما الان احساس مي كنم زوده براي تقسيم شدنم . تصور  ميكنم مامان دوتا بچه بودن يعني يا من بايد دو برابر بشوم يا اينكه به هركدومشون يك نصفه مادر برسه !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 9:30  توسط نازنين   | 

راستش تا دوهفته پيش خدا را شكر، گوش شيطان كر !!، نيما صدمه جدي نديده بود البته غير از افتادن تو استخر و …

دوهفته پيش براي همون تعطيلات دو سه روزه برنامه سفر گذاشتيم و با تصور چند سال پيش كه مدرسه ها باز هستند و تعطيلات هم كم هست و… خوشخيالانه تصميم به سفر گرفتيم .

شب قبل از سفر من مشغول جمع كردن چمدان !!!! بودم و باباي نيما هم مشغول آماده كردن مرغ ، نيما هم داشت شكلات مي خورد و طبق معمول تا دستش شكلاتي مي شد، مي رفت و مي شست اما وقتي براي بار سوم موقع خوردن يك شكلات رفت دستش را بشويد ، به شدت افتاد زمين ، اين جور مواقع نيما از وقتي خيلي كوچك يود سرش را بالا نگه مي داشت تا زمين نخوره ، وقتي بلندش كردم نگران سرش نبودم و تصور مي كردم كه كتف و دستش ممكنه صدمه ديده باشه ، اما وقتي از حركت دستش مطمئن شدم و نيما همچنان با گريه شديد احساس ناراحتي تو سمت چپ بدنش داشت ، سرش را چك كردم و ناگهان متوجه برجستگي خيلي بزرگي شدم كه تو سرش بوجود آمده بود. رنگم پريده بود ، با نگراني گفتم : واي مجيد اينجا را !!! حالا چكار كنيم ؟؟؟

كه نيما از قيافه من ترسيد و گفت: چي شده مامان؟ خون مياد ؟

يكهو به خودم امدم و به سختي با قيافه به زور خندان و صداي لرزان گفتم : نه مامان جان يك كم باد كرده،  ببين ، چيزي نشده. و دستش را راهنمايي كردم تا ورم سرش را لمس كنه

خيلي سخت بود، در اوج نگراني بايد با چهره باز و خندان نگاه مي كردم تا نيما نگران نشه !!! نمي دونستم بريم مسافرت يا نه ؟ واقعا شك بدي بود.

وقتي با همسفرمون در اين مورد صحبت كردم يكسري راهنمايي كرد و يكسري علايم را گفت كه نيما نداشت . كمي آرام تر شدم اما 24 ساعت خيلي بدي را گذراندم تا احتمال صدمه جدي كم شد . تا صبح بالا سرش نشستم كه مبادا تو تنفسش مشكلي پيش بياد و  يا حالت ت*ه*وع داشته باشه .

راستش با وجود اين همه بيماري و شلوغي بيمارستان ها ، از رفتن به بيمارستانهايي كه دكتر هاش با عدم اطمينان يكسري آزمايش هايي مي دهند كه تو آزمايشگاه هايي كه باز هم بهشون اعتماد ندارم انجام مي شه اصلا خوشم نمياد و تا مطمئن نشوم كه دكتر كاري مي تونه انجام بده خودم را توي  بيمارستان ها حيران نمي كنم .

بالاخره چمدان بستيم و صبح مثلا زود راه افتاديم . هميشه مي خواهيم 4 راه بيافتيم و نهايتا 6.5 از خانه بيرون مياييم . و عجب ترافيكي !!!!! تابه حال من اين موقع سال اين همه مسافر شمال نديده بودم !!!!! ساعت 4 رسيديم مقصد.

بعد از اين اتفاق مدام دچار يك نگراني هستم . حتي مي خواستم نيما را ببرم اسكيت اما راستش الان مي ترسم و مي دونم اين ترس به نيما هم سرايت مي كنه و جلوي خيلي از كارهاش را مي گيره . اميدوارم خدا كمك كنه و من بتونم به اين حالتم غلبه كنم !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 10:43  توسط نازنين   | 

نيما به شدت به مدرسه علاقه پيدا كرده و مرتب داره اندازه پاهايش را كنترل مي كند كه آيا بزرگ شده كه بره مدرسه يا نه ؟!! نمي دونم ارتباط بزرگ شدن پا و مدرسه را از كجا شنيده !!

روزي چند بار مي پرسه :

من كي مي روم مدرسه ؟ چرا فردا نمي رويم مدرسه ؟ مدرسه من كجاست ؟  و .....

...................

موقعيت : صبح موقع پايين آمدن از پله ها و من يواش صحبت مي كردم

نيما پرسيد : مامان چرا يواش صحبت مي كني ؟

من : چون همسايه خوابند ؟

نيما : پس چرا ما خواب نيستيم ؟

من :!!!!!

...............

موقعيت : من در حال خواندن كتاب شعري  كه در مورد دعوا كردن پدر و مادرها و نترسيدن بچه ها بود.

نيما: مامان باباها دعوا نمي كنند ، بلند صحبت مي كنند !!!

...........

چند وقتی بود که پسرکمون به ۲۰۶ قرمز علاقمند شده بود ولی جدیدا نظرش عوض شده و پاجرو می خواهد!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 6:27  توسط نازنين   | 

پنجشنبه صبح با نيما رفتيم هايپر استار ، البته من ترجيح مي دادم بريم تجريش ، اما نيما دفعه قبل يك دايناسور بزرگ ديده بود و مي خواست بريم تا بخردش!!!

كلي بهمون خوش گذشت و ظهر هم از بو*ف غذا گرفتيم . تمام روز نيما كلي گل بود و سرحال عصر هم خودش خسته شده بود گفت: (چشمهام پر خوابه ) و رفت خوابيد اما ساعت 8 بيدار شد و اولش گفت كمرش درد مي كنه و بعد دلش و بعد هم گلاب به روتون .... و بعد هم انچنان دل دردش شدت گرفته بود كه گريه كنان راه افتاديم كه ببريمش بيمارستان كه دكتر متخصص سر كوچمون هنوز تو مطب بود با وجودي كه اصلا فكرش را نمي كرديم كه شب جمعه تا ساعت 10 شب باشه ولي كلي ذوق كرديم . بعد از معاينه نيما گفت احتمالا مسموميت بوده و يكسري دارو داد كه اگر بدتر شد بهش بدهيم كه خدارا شكر جمعه مشكلي نداشت .

گفتمان :

من و باباي نيما در حال صحبت جدي در مورد كسي.

باباي نيما: ..... آقاي ... خيلي آدم خاكي هست....

نيما : نه خاكي نيست!!! زنده است !!!

من : مامان جون خاكي به معني مردن نيست كه به معني .....

وهرچي گشتم كه خاكي بودن را براش توضيح بدهم لغت مناسب بچه چهارساله پيدا نكردم و گفتم يعني آدم خوبيه !!!

موقع تماشا كردن فيلم اونقدر در مورد هر اتفاقي سوال مي كنه :

نيما : خانمه ناراحت شد ؟ چرا ؟ چرا گريه كرد ؟ مامان بچه كجاست ؟ اون چرا ....؟ اين چرا ....؟

و توقع داره من جواب تمام سوالاتش را بدانم .

نيما به شدت به دايناسور علاقه منده و خيلي دلش مي خواهد كه يك لباس دايناسور داشته باشه كسي نمي دونه لباس دايناسور از كجا مي شه خريد.؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 12:49  توسط نازنين   |