هفته پیش جشن پایان دوره مهد نیما بود و من از چند روز قبلش تمام روزهای این ۶سال و خورده ای را مرور می کردم . از به دنیا امدنش و مهد بردنش تو ۷ ماهگی ، بدو بدو های هر روز صبح و هن هن کردن های بعد از ظهر ها،مریضی هاش و مرخصی های بی حقوقم و آزار رئیس و مدیرم، شیرین کاری ها و شیرین زبونی هاش ، تعویض مهدش و ...... خلاصه خاطراتم را مرور می کردم . راستش خودم هم باورم نمی شه که نیما اینقدر بزرگ شده باشه و روزهای سختی را که فکر می کردم تمام نمی شه اینقدر زود گذشته باشند. حالا دیگه نیما کاملا توانایی ورود به مدرسه را کسب کرده.

نیما جونم وقتی داشتی می رفتی لوح فارغ التحصیلی را بگیری من داشتم اشک می ریختم . البته چند تا از مامان ها و حتی مربی تون هم مثل من بودند. اون موقع تو نگرانم شده بودی و دلیلش را می پرسیدی اما من نمی تونستم تو اون شرایط برایت توضیح بدهم اما اینجا می نویسم تا بعد ها بخونی

" نیما جونم راستش خودم هم نمی تونم خیلی صریح راجع به احساسم تصمیم بگیرم . چون مخلوطی از احساسات متفاوت بود:

  - افتخار به توانمندی تو

   - ناراحتی از گذشت سریع عمر 

  - خداحافاظی با دوران شیرین کودکیت تو مهد

 -خداحافظی با خاطرات این ۶ سال 

- خوشحالی از بزرگ شدنت

- ناراحتی از اینکه کم کم  که بزرگ می شی تو مستقل تر می شی و من به تو وابسته تر"

امیدوارم که بقیه مراحل زندگیت را که ممکنه سخت تر و پیچیده تر از این مرحله باشه  را با موفقیت پشت سر بگذاری و همیشه سالم و شاد باشی  عزیزدل من