چهارمین ماه

چهار ماه از رفتن یا آمدن ؟!! ما گذشته . ما هم مثل تمام مهاجرها داریم روی منحنی مهاجرتمون با سرعت خودمون و گاهی زدن به جاده خاکی های خودمون حرکت می کنیم . 

نیما مدرسه میره و خوشحال از مدرسه رفتن اما هنوز هم هر روز یادی از ایران و اقوام می کنه و هنوز هم آنجا را خیلی خیلی بیشتر به اینجا ترجیح میده. هنوز هم با چشم اشک الود در مورد خانه مادربزرگهاش صحبت می کنه و اگر روزی متوجه بشه که تو ایران برنامه ای مهمونی ای نذری پزونی ... چیزی هست، تا صبح تو خواب صحبت می کنه و تا چند روز هوایه ...... البته باز نیما وضعش از ما دوتا بهتره . چون افتاده تو مسیری که باید 

اما ما دوتا......

احساساتمون و حال و احوالمون روی یک منحنی سینوسی حرکت میکنه . گاهی من دلداری می دهم و گاهی اون و هر دومون به آینده امیدواریم و به بهتر شدن اوضاع......

مهاجرت عین متولد شدن مجدد هست . از ناتوانی و نادانستن مطلق شروع می شود.... و برای هر توانایی و دانایی باید بهایی پرداخت که گاهی سنگینه .....

هر قدم با شک و تردید برداشته می شه و وقتی به نتیجه میرسه انگار یک قله فتح شده و پشتش دنیایی از قله هایی است که باید فتح بشه . 

بعد 4 ماه تجربه اندوزی افتان و خیزان، تنها دشواریهای مهاجرت را تجربه کردیم و هنوز به فاز شیرینش ، البته اگر وجود داشته باشد، نرسیده ایم اما امیدواریم که اگر در امد استرالیایی داشته باشیم شاید کمی برایمان شیرینتر شود......

این 40 روز...

وقتی به تقویم نگاه می کنم ، باورم نمیشه که 40 روزه که ما تو نیمکره جنوبی زندگی می کنیم 

اوایل فکر می کردم که به یک مسافرت موقت آمدیم و بعد از چند روز  بر می گردیم خونمون ایران .... اما الان دیگه کم کم دارم باور می کنم که به این زودیها بر نمی گردیم و دیگه باید به اینجا به عنوان خانه نگاه کنم . غیر از دوری و دردهای تیر کشنده ای که از نبودن در کنار عزیزانت  تمام وجودم را در بر می گیره ، سایر موارد روی نظم و ترتیب خودش در حال انجام هست . از وقتی هم که خونمون را با سلیقه خودمون کم و بیش آماده کردیم ، احساس بهتری داریم . 

نیما هم خیلی اینجا را دوست داره و کم کم داره با غم دوری و از دست دادن مادر بزرگ عزیزم کنار میاد. امیدوارم  وقتی به مدرسه بره، روزهای بهتری را تجربه کنه. 

هفتمین تولد

گلپسرم !نیمای من ! هفتمین سالگرد تولدت را سه تایی با حضور کامپیوتری بابا بزرگ و مامان بزرگ و خاله ات جشن گرفتیم . هر چند که برای هر سه مان و به خصوص برای تو این دوری خیلی سخته ، اما امیدوارم در آینده از اینکه تو را اینقدر از کسانی که خیلی دوستشان داری دور کردم ، سرزنشم نکنی . تمام سعی من حرکت در جهت آسایش و امنیت و رشد سطح زندگی تو بوده و بس.

از اینکه این روزها بدون اینکه گله کنی به دنبال ما خیابان ها و کوچه های شهر را طی می کنی ممنونم . از اینکه زندگی در یک اتاق هتل بدون وسایلت را تاب میاوری و خودت را کاغذ و مدادی سرگرم می کنی متشکرم . می خواهم بدانی که ما در حال پایه گذاری یک زندگی کاملا جدید و متفاوت هستیم و باید  مدتی این سختی ها تحمل کنی.

و من خدا را شاکرم که پسری چون تو صبور و عاقل نصیب من کرده که در سختی ها ، با وجود کوچکیت سعی در شاد کردن و دلداری دادن ما، داری.

و اما آدلاید....

ما بالاخره 26 مرداد سوار هواپیما شدیم و سفری را شروع کردیم که دردناک شروع شده بود .چون شنبه همون هفته مادربزرگ عزیزم از پیش ما رفته بود . یک ماه آخر که با مریضی ناگهانی اون مصادف شده بود ، ما خانه مامانم اینها و پیش او بودیم اگرچه ارتباطمون ازقبل خیلی قوی بود ولی این اخریها خیلی بیشتر شده بود و رفتنش به ما و بیشتر به نیما لطمه شدیدی زد . خالا همه اینها با درد دوری و مهاجرت هم همراه شده بود . خلاصه روزهای خیلی خیلی بدی داشتیم . 

خلاصه جمعه تا دو شنبه پیش دوست های عزیزمون ملبورن بودیم و با وجود آنها کمی غربت زدگیمون بهتر شد . اونها هم کلی بهمون دلگرمی دادندو دوشنبه راهیمون کردند آدلاید!!!! اینجا هم چون اساس هامون زیاد بود دو تا از دوستهای ندیده مون !!!! آمدند دنبالمون و تا هتل همراهیمون کردند. از اون روز هم کم بیش تلفنی باهاشون در ارتباط هستیم .هر روز صبح تا عصر دنبال کارهای اداریمون هستیم . هر شب من از تو اینترنت مسیر اتوبوسها را یدا می کنم و صبح سه تایی راه می افتیم .... اینفدر که اینجا سه تایی پیاده روی و اتوبوس سواری کردیم تو ایران نکرده بودیم . فردا اولین تعطیلات اخر هفته مون شروع می شه و ما باید چند جا هم برای دیدن خانه برویم 

اسباب کشی

بالاخره اسباب کشی کردیم . قراره این چند ماه آخر را در یک طبقه از خانه پدری باشیم . قبلا هم به نیما گفته بودیم و اگرچه طبق سابقه تغییر خانه قبلی می دونستم  که وابستگی به خونه داره اما این دفعه که بزرگتر بود وضعیت فرق می کرد و کلی بی تابی می کرد . 

- دیوارهای خونه را هی می بو*س)ید و میگفت دم برای خونمون خیلی تنگ می شه . آخه من این خونه رزا خیلی دوست دارم همه چیش خوب بود . می ترسم با خونمون بد رفتاری کنند و ......آنقدر گریه و زاری کرد که اشک  هممون را در آورد!!!!

خلاصه بهش قول دادیم که یک خونه خوبتر براش بگیریم . .....

پوست کنده شدن !!!

راستش اینجا اگر چه نامش روزانه های ما سه نفر هست اما یه جورایی مختص آقا نیما شده . اما سعی می کنم که دوباره به اسم وبلاگ اعلام وفاداری کنم و ....

الان ما در مرحله رهایی و کندن پوس*تمان هستیم . اساس منزل را می خواهیم بفروشیم و چون تا به حال از این کارها نکردیم بسیار سختمان است راستش از ترسش هنوز هیج کاری را شروع نکردیم. تعطیلات پشت تعطیلات را به استراحت می گذرانیم و تنها حجم بالای کارهاست که نگران و نگران ترمان می کند. ما تمام وسایل خونمون را باعلاقه خریدیم و برای تک تک شون از موقع خرید تا الان کلی خاطره داریم یه جورایی انقدر دوستشون داریم که می خواهیم وقتی کسی آنها را می خرد هم همانقدر دوستشان داشته باشد اما .... خلاصه که امیدوارم این مرحله هم با آرامش بیشتری در زمان مقررش تمام شود.

جشن الفبا و .....

بالاخره مدرسه هم تمام شد وقتی به سال پیش اینموقع فکر می کنم یادم میاد که چه مدرسه هایی که   با نیما رفتیم و با چه آدم هایی که مواجه شدیم و آخر سر رسیدیم به این مسئله که نیما همون مدرسه ای بره که مهدشون معرفی کرده!

و توی این نه ماه چقدر زحمت کشیدم که یکسری مواردی که واقعا با کمی توجه توسط معلمشون بر طرف می شد را با ملایمت و هندوانه و ... تذکر بدهم . نشد که نشد و تا آخرین هفته هم بچه ها شنبه و یکشنبه مشق سبک داشتند و امان از سه شنبه ها..................

کلا نیما خیلی منضبطه و تا کسی بهش نگه که مثلا جایت را عوض کن، این کار را نمی کنه . اما متوجه شدم که این یک نقطه ضعف بود توی مدرسه و مثل جامعه بزرگتر ها کسانی مقبولیت داشتند که به قول معروف به هر دری تو بودند!!!!!

چند روز پیش جشن الفبا بود توی مدرسه و بچه های هر کلاس سرود و دکلمه خواندند و آخر سر کیکی بریده شد و کارنامه ها را دادند و جالب بود نتیجه .....

نیما توی ریاضی و علوم خیلی خیلی بهتر از دیکته بود اما نتیجه کاملا برعکس بود و من متعجبم از این نتیجه !!!! معل*می که خیلی ادعا از شناخت بچه ها و توانایی هاشون داشت معکوس ارزشیابی کرده بود .

بعد از تعطیلی مدرسه ها باز این کاسه چه کنم چه کنم ها !!!! درون دست ما جا گرفت که حالا نیما را چکار کنیم !!!! چند روزی مادر بزرگ پدریش آمد و از دو روز پیش هم رفته خونه مادر من. دیشب بهش می گم که فردا ( روز سومی که اونجا هست) میاییم دنبالت . با گریه و زاری و نالان التماس می کنه که نه ه ه ه ! پس فردا بیایید دنبالم.

نامه به امو نوروز!!!

شب قبل از تحویل سال وقتی رسیدیم خونه، دیدم نیما یک چیزی نوشت و رفت بیرون پشت درب ورودی آپارتمانمون چسباند!!!! وقتی ازش پرسیدم گفت یک نامه برای عمو نوروزه !!!! بهش گفتم که بهتره بچسبونیش پشت در اتاقت و ............

متن نامه بدین مضمون بود:  امو نوروز من خیلی دوست دارم . من یک تفنگ می خواهم .

صبح هم که پاشد اول زیر بالشش را چک کرد و بعد هم دور خانه را گشت. اینطورکه دیدم گفتم مامان جان هنوز سال تحویل نشده ( آخه می خواستیم تحویل سال خانه مامانم اینها باشیم ) من شب قبلش برای عیدی براش یک ادکلن دزدان دریایی کارائیب که خیلی وقت پیش دیده بود و می خواست، خریده بودم و فکر نمی کردم که نیما که حدود ۱۵ تا تفنگ داره باز هم از عمو نوروز تفنگ بخواهد و تازه کادوش را هم به رسم سالهای قبل می خواستم بگذارم کنار سفره هفت سین و موقع تحویل سال بدهم . خلاصه عطر را کنار هفت سین مامان اینها بهش دادم و گفتم عمو نوروز آورده اینجا هر چند باور نکرد . همانروز عصر بابای نیما یک تفنگ از تو صندوق ماشین پیدا کرد که عمو نوروز براش آورده بود !!!!!! تازه بابای نیما کلی به عمونوروز سفارش کرده بوده که تفنگ بی صدابرای نیما بیاره اما  انگار تو تحویل کادوها اشتباهی پیش آمده بود و هم تفنگ صدا دار بود و هم هدف تفنگه آواز می خواند!!!!!

حال و احوال این روزهای ما

از وقتی که اون ایمیل آخر را دریافت کردیم ، یه جورهایی زندگیمون دچار تغییرات و افت و خیزهای زیادی شد. تا مرحله انصراف هم پیش رفتیم و ...

هر کدام ما دچار افکار و هیجانات خاص خودمون شدیم و این مسئله روی دیگری هم تاثیراتی باقی گذاشت. با وجودی که  این تصمیم را خیلی راحت نگرفته بودیم و با مطالعه و توی مدت زمان زیادی و با تفاهم و همکاری کامل با بابای نیما تمام مراحل را طی کردیم بودیم ، اما آخرش یک گیجی شدید برامون داشت تا الان که حدود دوماه از این مسئله گذشته دیگه باهاش کنار آمدیم و کم کم  داریم موقعیتمون را درک می کنیم و برای کارهای بسیار زیادی که باید انجام بدهیم برنامه ریزی می کنیم . راستش یکجوری هم برامون عادی شده و گاهی فراموش می کنیم تا اینکه هر جا می رفتیم عید دیدنی وقتی می گفتند ((خوب به سلامتی دارید میرید)) و من باید چند دقیقه ای فکر می کردم تا یادم بیاد که ما کجا می خواستیم بریم !!!! و وقتی یادم می افتاد که آهان ..... و با یک لبخند جواب می دادم ولی تو دلم غوغا بود و اصلا دوست نداشتم که رفتنمون یاد آوری بشه یا اینکه این آخرین باری هست که .......

اما خوب تمامشون وقعیت دارند و نمی شه کتمان کرد که که این آخرین سیزده بدری بود که که همگی باغ بودیم و یا آخرین باری که خونمون را برای عید دیدنی آماده می کردیم و یا.....

قبل از عید خودم را برای یک عید پر بازدید آماده کرده بودم ( چون آخریش بود !!!) اما فقط یکی - دوتا از اونهایی که تونستیم  برای عید دیدنیشون شکارشون کنیم  بازدیدمون را پس دادند . جالبه که یکی از فامیلهامون من را خونه مامانم دیده میگه خوب ...  جون امسال را اینجوری قبول کن !!!! تنها یک لبخند زدم و تو دلم گفتم پارسال هم که همینطوری نیامده قبولتون کردیم و امسال هم اینطور و سالهای بعد که دیگه برای ما دید و بازدیدی وجود نداره !!!!!

برای تحویل سال هم قرار شد برویم خونه مامان و بابای من. اما بابای نیما سرگرم تمیز کردن ماشین شد. دیر راه افتادیم و با چه سرعتی راندیم و لحظه تحویل سال را ثانیه به ثانیه تعقیب کردیم اما متاسفانه موقع در کردن توپ یک کوچه مانده بود که برسیم به خانه شون و تو ماشین دستهای همدیگر را گرفیم و برای سالی خوب برای همدیگه دعا کردیم !!!!

من ونیما قرار شد پیشنهاد بدهیم اسم امسال را از نهنگ ( اژدها) به سال خرس قطبی تغییر بدهند، چون تمام تعطیلات را خواب بودیم !!!!٬

پروژه چسب کاری

در راستای چسب دوستی آقا و چسب کاری های ایشون ، اکنون پروژه هاشون وسعت گرفته و از چسبکاری مارمولکها و دایناسورها و اسباب بازی هاش به چسب کاری کل اتاق رسیده . راستش اتاق نیما مثل اکثر اتاقها ۴ تا دیوار داره که در ورودی اتاق در یک وجه ، کمد لباسها و کشو آینه در وجه دیگر ، پنجره در وجه سوم و تخت و کمد های کنار و بالای تخت به موازات دیوار چهارم قرار دارند . حالا نیما از دستگیره در اتاق به دستگیره های کمد دو لنگه ای لباسهاش و از اونجا به کشوهای دراور ( دور هر دو دستگیره هر کشو از بالا به پایین )  و بعد کمد پایین تخت از آنجا دو قسمت شده یک چسب به کمد های روی تختش رفته و دستگیره های انها را به هم چسبانده و یک چسب هم دستگیره های کشوهای زیر تخت را  ودر  دستگیره کمد بالای تخت چسبهابه هم رسیده و در نهایت به دستگیره اتاق و نقطه شروع چسبانده شده اند !!!!

حالا تصور کنید برای ورود به این اتاق و حرکت در آن باید به صورت خمیده حرکت کرد و هر دری که بخواهیم باز کنیم چند تا در دیگر هم باهاش باز و بسته می شود.

خدا به ما رحم کنه . پروژه بعدی چه خواهد بود !!!!! ؟؟؟؟؟

نیمای فلسفی!!

نیما : مامان می دونستی آدم و حوا تو بهشت بودند و شیطون کلی بهشون اصرار کرده تا درخت ممنوع !!!! را بخورند ُ اونها هم خوردند و بعد ...ی..ی کردند و خدا هم از بهشت آوردشون رو زمین ؟؟!!!

من:   بله پسرم

نیما : مامان اگر اونها از بهشت نمی آمدند رو زمین تکلیف زمین چی می شد؟؟؟!!!

من :

نیما توی خواندن و نوشتن زیان فارسی و انگلیسی خیلی خوب پیشرفت کرده . اوایل من فکر می کردم خیلی سختش باشه اما خدا را شکر الان کمی خیالم راحت شده . اما وقتی شروع به انجام تکالیفش می کنه یک ۲۰-۳۰ دقیقه ای غر غر و نق نق می کنه که اگر تو این مدت دعوامون نشه بعدش اوضاع رو روال میافته و همه چی یادش میاد و دستش هم تند میشه اما امان از وقتی که من کم حوصله باشم و کمی با صدای بلند و فقط با صدای بلند برای هزارمین بار که می پرسه ب چجوری بود جوابش را بدهم اونموقع است که فاز اشکریزان شروع می شه و خلاصه یکساعتی این وارم آپ!!! آقا طول می کشه  مثلا  اولش   وقتی می خواهد بعد از اینکه ی را توی حداقل ۱۰ کلمه قبلی نوشته، بنویسه شیشه میگه(( مامان ی چیجورری بود))  اما وقتی موتورش روشن میشه وقتی می خواهد همین کلمه را بنویسه میگه (( مامان خودم می دونم ی چجوریه . نمی خواهد بگویی)) خلاصه که داستان مشق نویسی ما هر روز عصر   از ساعت ۶ شروع می شود و تا ۸.۵- ۹ ادامه پیدا می کند!!!!! 

کشف جدید

نیما ( با یک حالت تاسف) : مامان تعداد دختر های دنیا بیشتر از تعداد پسر های دنیاست !!؟؟؟

من( با چشمهای گرد شده از تعجب) : به نظر من مساویند .چرا اینطور فکر میکنی؟

نیما : آخه تمام بچه های فامیلمون دخترند!

وقتی یک فکر کردم دیدم بچه ام راست میگه ، اون تنها پسربچه طایفه است و این چقدر می تونه برایش دردناک باشه . 

بنابراین :

      بشتابید ! بشتابید! چند خانواده پسر دار را به فامیلی می پذیریم .

بدبخت شدم!!!!

گفتمان:

من: مامان جان ما شاید چند وقت دیگه بریم یک کشور دیگه زندگی کنیم.

نیما: اااا چه خوب !!

من: آره پسرم اما اونجا باید انگلیسی صحبت کنی . تو مدرسه هم همینطور.

نیما : ای داد بیداد!!! بدبخت شدم که! ............نمیشه مثل مامان مریم ما هم دو تا خونه داشته باشیم؟ نمیشه تو به من درس بدی؟ نمیشه اینجا برم مدرسه و وقتی تعطیل شدیم بریم اونجا!!!..... 

حل یک مشکل تا اطلاع ثانوی !!

بعدازکلی چه کنم چه کنم ُ با یکی از دوستامون که همسایمون هم هست صحبت کردم و قرار شد که نیما این ۲۰دقیقه را بره اونجا . البته بماند که در اوج خوشحالی از باز شدن گره ناگهان پرستار اونها اعلام کرد که قبول نمی کنه نیما بره اونجا !!!! اما بالاخره با پیشنهاد مبلغی پذیرفتند!!!!

امروز نیما به دلیل دندان درد مدرسه نرفت و باهم خانه ماندیم . (چقدر دلم می خواست چند روز بیشتر خانه باشم ، البته نیما زودتر خوب بشه ها) . وقتی زنگ زدم تا با معلم نیما صحبت کنم ، دیدم از پسرک خبری نیست یواش در حال صحبت کردن رفتم تو سالن و دیدم نیما دکمه اس*ترا*ق سمعش را زده و داره صحبتهای من و معملش راگوش میده!!!!!

اندر احوالات 20 دقیقه تنهایی!!

همونطور که نوشته بودم نیما حدود ۲۰ دقیقه ای زود تر از من می رسد خونه و تو این مدت نزدیک به ۳ ماه تنها ۴ بار اتفاق افتاد که نیما این مدت را تنها بمونه . تمام روزها یا من مرخصی می گرفتم و یا بابای نیما خودش را می رسوند !! بار اول و دوم نیما خیلی خوب برخورد کرده بود اما دفعه سوم ، روزی بود که بعد حدود یک هفته نیما رفته بود مدرسه و از قضا !!! اون روز راننده سرویسشون نيامده بود وبا يك راننده ديگه آمده بود و منهم نمي دانستم !!!! وقتي به نيما زنگ زدم گفت امدم خونه اما نمي تونم كليد را از پشت در دربياورم . گفتم اشكالي نداره، بارها اتفاق افتاده كه من كليد را پشت در جا گذاشتم تو برو استراحت كن من ۱۰ دقيقه ديگه مي رسم . خلاصه بدو بدو خودم را رساندم ديدم آيفون تصويري روشنه و نيما هم لپهاش گل انداخته و رنگش پريده و چشمهاش اشكيه ..... يك نيمساعتي ب-۰غ-۰ لش كردم و آرومش كردم . تعريف كرد كه صداهاي ترسناكي از بيرون ميامده و ....

تصميم گرفتم نيما را يك مدتي تنها نگذارم . روز بعد من امدم و روز بعد ترش باباي نيما مي خواست بياد كه تو ترافيك گير كرده بود. تو اين مدت هم من و هم باباي نيما باهاش صحبت كرده بوديم اما وقتي باباي نيما مي رسه مي بينه نيما نيست خلاصه هراسون بلند بلند نيما را صدا مي كرده كه يكهو همسايه پايينيمون مي گه آقاي ... نگران نباش نيما اينجاست. انگار نيما وقتي مي رسه مياد به من زنگ بزنه كه شارژ گوشيش تمام مي شه و بعد به باباش هم زنگ مي زنه نصفه كاره قطع مي شه و نيما شروع مي كنه بلند بلند گريه كردن البته ۲ دقيقه بعدش من بهش زنگ مي زنم و باهم صحبت مي كنيم اما وقتي همسايه صداش را مي شنوه مياد دنبالش و مي بردش خونه خودشون . ((خونه ما ۹ واحده كه هيچكدام شاغل نيستندو بچه دبستاني دارند فقط من شاغلم ، به همشون هم مشكلم را گفتم ام هيچ كدوم پيشنهاد ندادند كه اين ۲۰ دقيقه نيما بره خونشون !!)) روز بعدش من زود رفتم و روز بعدترش باباي نيما زود امد اما اونروز نيما كمي زودتر از موعد رسيده بوده و رفته بوده زنگ خونه همون همسايمون را زده بوده(من بهش گفته بودم اگر مشكلي داشتي برو خونه اونها) و دختر دبيرستانيشون در را باز مي كنه نيما ميگه مامان باباي من نيستند. اونهم مي گه مامان منهم نيست و در را محكم مي بنده !!!!!‌ خلاصه آقاي راننده به نيما دلداري ميده و ميگه بيا بريم يك دور بزنيم تا مامانت بياد كه همون موقع باباي نيما مي رسه !!!!!‌

خلاصه بعد از اون نيما ديگه دوست نداره خونه تنها بمونه البته ميگه كه نمي ترسه و فقط دوست نداره . و ما باز هم اين كاسه چه كنم را بدست گرفتيم ........ 

چسب دوست!!!!

چند وقتی هست که نیما علاقه شدید به انواع چسب نشون میده . نوار چسب یا چسب مایع هم فرقی نمی کنه !!!! تمام روتختی ها و ملحفه های تختش و لباسهایش  اثری از چسب مایع یا به قول خودش چسب روغنی دارند!!!! ماهم که تمام مدت که تو خونه را ه می رویم باید هر چند دقیقه یک پایمان را بالا بیاوریم تا نوارچسبی  که بهش چسبیده را بکنیم!!! پسرم همه چی را هم می چسباند :

- قاشق های چایخوری را

- کفگیر و ملاقه ها !!!

- روباتها و دایناسورهایش را !!!

- کاغذ به دیوار و بالعکس و

.......

چندو وقتی بود که پشت یکی از زیرپوشهایش به اندازه یک نخود چسب مایع چسبیده بود . هر وقت که تنش می کردم می پرسیدم که اذیتش می کند یا نه ؟؟؟ با چندین بار شستن هم تمیز نشده بود و منهم نتوانستم جدا کنم. چند روز پیش خودش داشت حاضر می شد و زیرپوشش را که می خواست بپوشد متوجه قسمت برجسته چسب شد پرسید این چیه ؟ گفتم چسبیه دیگه تو همه لباسهات را چسبی می کنی!!!! بعد از چند دقیقه از اتاقش آمد بیرون در حالی که زیر پوشش را نشان می داد گفت: (( درستش کردم ، مجبور شدم قیچیش کنم !!!!) ) و زیر پوش بیچاره قد یک دوریالی سوراخ شده بود!!!!!!

نسبت نیما با کنه!!!!

راستش نیما از وقتی که خیلی کوچولو بود وقتی چیزی را می خواست ، فقط می خواست و هیچ جوری نمی شد حواسش را پرت کرد . نه تنها من در پرت نمودن حواس آقا نا توان بودم حتی آنهایی هم که خیلی خودشان را قهار در این زمینه می دونستند در مقابل نیما کم میاوردند . یعنی اگر می خواستیم نیما نظرش عوض بشه حتما باید با دلایل منطقی قانعش می کردیم. هرچه بزرگتر می شه منطقش هم قوی تر میشه و در نتیجه بهتر می تونیم قانعش کنیم البته تماما اینها به بهای فک زدن های ماراتن وار اینجانب و گاهی هم بابای نیما صورت می گیره!!!!

حالا نمی دونم چی شده بود که نیما ناگهان جمعه دلش اسباب بازی را می خواست که ما ماه پیش  به عنوان کاردوی تولد دوستش بهش پیشنهاد داده بودیم و بنده همه در راستای به تعویق انداختن این اجرای این خواسته و آموزش صبر برای به دست آوردن خواسته ها و تشویق نیما به انجام بهتر و دقیق تر تکالیفش ( حالا که می نویسم می بینم من از یک اسباب بازی چقدر می خواستم س*و*ء استفاده کنم!!!) گفتم تا آخر هفته اگه   اینطوری باشی !!! برات می خرم . روز اول کمی غر زد آما واقعا تو نوشتن تکالیفش که اون روز خیلی هم زیاد بود سنگ تموم گذاشت .روز دوم عصر خوابید و وقتی بیدار شد اولین جمله اش ، طبق معمول ، خواستن اون اسباب بازی بود و یک ۴۵ دقیقه من و بابای نیما فک زدیم و نیما هم اشک ریخت و با وجودی که قرارداد نوشتیم و امضا کرد و امضا کردیم باز هم زیر بار نرفت اما بالاخره آروم شد .روز سوم هم تا از مدرسه آمد شروع کرد،  و تو این اوضاع ما ماشین هم نداشتیم ، و وقتی من تازه چشم هام را بسته بودم تا کمی استراحت کنم در گوش من گفت می شه بریم ...... و  وقتی گفتم ماشین نداریم گفت خوب با آژانس بریم !!!!!! و اشک ریزانش را شروع کرد . تا جایی که بعد از یکساعت فک زدن و اجرای تماما گامهای روانشناسی و .... گفتیم اصلا نخواستیم از این وسیله استفاده ابزاری کنیم و اصلا از کی ما به فکر اقتصاد خانواده بودیم و ..... سه تایی حاضر شدیم وبا تاکسی  رفتیم مغازه مذکور. وسیله مورد نظر فروخته شده بود اما نیما آخر سر یک بسته هواپیمای بسیار ارزان تر!!!! خریدند و رضایت دادند. الان که فکر میکنم می بینم واقعا ۷هزار تومن ارزش این همه گریه و فک زدن و دلیل و برهان را داشت؟؟؟؟!!!!!!

تازه کلی هم از تاکسی سواری سه تایی لذت بردیم و به عنوان یک تفریح در لیست تفریحاتمون تاکسی سواری را اضافه کردیم !!!!!

سوالات تخصصی

این روزها کار ما شده پاسخ به سوالات تخصصی نیما:

- کی پول داده برج میلاد را ساختند؟

- اون موقع ها که مداد و کاغذ نبود با چی می نوشتند؟

- اون موقع ها که چاقو نبود از چی استفاده می کردند؟

- دایناسورها قبل از ا~م~ام ح~سین بودند یا بعدش؟

........

کله قند در دل

دیروز قرار بود بابای نیما بیاد و نیما را تحویل بگیره و منهم دیگه بیشتر از این مرخصی نگیرم !!!! ناگهان ۲۰ دقیقه قبل از رسیدن نیما گفت من تو یک ترافیک شدید گیر افتادم و نمی توانم به نیما برسم . فکر کنید من چطوری تونستم مرخصی بگیرم و خودم با ۱-۲ دقیقه تاخیر به نیما برسونم !!!!

حالا رفتیم بالا طبق معمول نیمای گرسنه را سیر کردم و رفتم تا کمی استراحت کنم . بعد از نیمساعت دیدم نیما سینی را شسته و توش یک ظرف اناری که باباش چند روز قبل دون کرده بود گذاشته با یکدونه شیر نی دار و اورد برای من. من نزدیک یک تریلی کله قند تو دلم آب شد و هنوزم که یادش میافتم تمام وجودم لبریز از شیرینی و شادی و غرور می شه .

نیما و مدرسه اش

تا الان چند باري با معلم نيما صحبت كردم . بار اول معلمشون گفت من بهتون تبريك ميگم كه همچين پسر با احساسي تربيت كرديد. دفعه بعد هم ديروز بود.

راستش برنامه هر روز ما اينه كه من حدود يكساعت بعد از ظهر ها مرخصي مي گيرم و زودتر ميرم تا نيما برسه. وقتي نيما مياد معمولا گرسنه است و غذا مي خواهد . اگر از شب قبل شام امشب را حاضر كرده باشم كه فبها اگرهم نه كه همرا با موزيك گرسنه ام.... پخت....كي درست مي شه پس .... هول هول غذايي كه باب ميل آقا نيما باشه مي پزم نيما هم سي دي ميبينه و بعد هم غذا را نوش جان مي كند و بعد از يك سي دي برنامه ع؟؟روسك پا؟؟رچه اي را مي بينه و سر ساعت 7 باهم شروع مي كنيم مشق نوشتن . من سعي كردم كه نظارت غير مستقيم داشته باشم تا نيما مشقهايش را بنويسه . نيما هم تمام سعيش را مي كنه و از نظر من خيلي تميز و مرتب همه را مي نويسه اگرچه يك شكل مي كشه و يك تغيير وضعيت فيزيكي ميده!!!! و شكل بعدي را .... اما خيلي تميز و مرتب در سطح خودش مي نويسه.يعني با 1-2 خط تمرين خيلي خوب مي نويسه منهم سعي مي كنم كه تمرين هاي بهش بدم كه لوحه نويسيش هم تمرين بشه مثلا براي شكل د تمرين زيگزاگ كرديم . با اين تفاسير زير تمام صفحات مشقش معلمش نوشته تلاش كن ! دقت نكردي! بيشتر سعي كن! و از 30-40 تا شكلي كه نيما تو صفحه نوشته دور 2-3 تاش را خط كشيده . خلاصه ما هم مرتب به نيما گفتيم سعي كن و تلاش و كن و .... تا جايي كه ديدم اي بابا من 5 تا ن مي نويسم دو تاش عين هم نيست حالا چه توقعي از بچه يك ماه مدرسه رفته داريم كه 40 تا ن بنويسه 3 تاش دو ميليمتر بزرگتر باشه !!!! تازه فكر كنيد معلم گرامي تو دفتر روزانه نيما نوشته بود لطفا نيما را بيشتر تشويق كند و در نوشتن مشقهايش ياري كنيد!!!!!  نيما هم گفت مامان تو تمام اونهايي كه گفتي خوب نوشتم را خانم معلممون گفت بدهست !!!!! من ديگه تماما اونروز از 4 بعد از ظهر كه اين جمله را خوندم تا شب و فردا صبحش به اين فكر مي كردم كه چطوري جواب اين معلم گرامي رابدهم كه اول سالي هم ارشادش كرده باشم!!!! و هم سر لج ننداخته باشمش و ...

تو دفتر نيما نوشتم مثل اينكه ما بايد يك روش يكسان براي تاييد مشق هاي نيما اتخاذ كنيم و نياز به يك مشورت داريم!!!!!!‌ اون روز هم زنگ زدم مدرسه و نيمساعتي با معلمشون صحبت كردم. بعد ازاينكه   از لحاظ آماري و رواني و علمي و ..... دليل و برهان اوردم براي معلمشون ،‌قانع شدند و حالا رويه شون تغيير كرده . فقط اميدوارم حالا از اين ور بوم نيافتند پايين . آخه ماها همش يا لبه اونور بوميم يا لبه اينور بوم!!!!

لابلاي صحبت ها معلمشون گفت: )) نيما خيلي مهربون . در روز چند بار از من مي پرسه خانوم چي شده؟ چكار براتون كنم ؟ مي گم خسته ام به بچه ها بگو بشينند سرجاشون خيلي شلوغ مي كنند . نيما هم ميره سرجاش تكون نمي خوره!!!!! يا اگر بچه اي را تنبيه كنم مياد وساطت كه به خاطر من ببخشش))

خلاصه كه بچه من در حال اشاعه فرهنگ دوستي و مهر و محبت و توجه در كلاس مي باشد.

ديروز هم ميگه ((‌مامان من يك كاري كردم كه رهام را دعوا نكنند ))‌گفتم چكار؟؟؟ ميگه : )) ماژيك هاش را نياورده بود گفتم از ماژيك هاي من استفاده كنه)))))‌

 

 

مشکلات این روزهای ما....

مدير مدرسه نيما  وقتي  مدرسه اش را پرزنته مي كرد در مورد زمان تعطيلي بچه ها اطمينان داد كه مشكلي نيست و تا ساعت 6 هر ساعت كه بخواهيد بچه ها را نگاه مي داريم ، اما حالا اگرچه هستند تا ساعت 5 اما هزينه دريافت مي كنند. در ضمن چند روز اول هم كه من مدرسه بودم خيلي از نگهداريشون راضي نبودم . همه اينها را گفتم تا بگم نيما حدود 20 دقيقه قبل از من مي رسه خونه !!!!! و من موندم كه چي كار كنم با اين 20-30 دقيقه .

البته:

·    به نيما روش باز كردن درب خونه با كليد را ياد دادم و نيما پذيرفته كه خودش با نظارت راننده بياد بالا و تا لباسش را در بياره من برسم . ( فکر کنم خیلی زود باشه برای نیما)

·    اداره ما هم در حال بررسي فرجه مادرهاست كه زمانش تا سن 7 سال تمام بچه ها باشه اما .....  كي اجرا بشه خدا مي دونه!!!!

·    دوست نيما و يكي از دوستهامون كه همسايه مون هم هست (‌البته توي آپارتمان ما نيستند)‌اعلام آمادگي كردن كه نيما را نگهدارند. ( يكيشون دو تا بچه داره كه فكر نكنم خيلي راحت باشه كه نيما را هم نگه داره،‌يكيشون هم نه من و نه نيما تمايل داريم كه نيما بره خونشون)

·    همسايه هاي خوبي داريم كه بچه مدرسه هم دارند و مي تونم به اونها بسپرم كه اين 20-30 دقيقه را مراقب نيما باشند .

·    با مادر بزرگ نيما هم صحبت كرديم كه هر روز نيما بره اونجا و موافقت كرده اما اونوقت من هر روز بايد برم تا اونجا و نيما بيارم (‌فكر كنم اگر بيشتر از 20-30 دقيقه بود اين روش ميارزيد)‌

·    با مديرم صحيت كنم و اگر موافقت كنه دوروز ماموريت ورزشي را بعد از ظهر ها بگيرم و دو روز هم مرخصي بگيرم يك روز هم نيما به خاطر ورزشش دير مياد.

·        قيد مرخصي بي حقوق را بزنم و هر روز 1 ساعت مرخصي بگيرم .

 

اينها همه راه حل هاي من بود. يكسريشون موازيند و يكسريشون پيشنياز اونهاي ديگه و ....

خلاصه كه موندم كه چه كنم!!!؟؟؟؟؟

هدف گمشده!!!

راستش از اول كه شروع كردم به وبلاگ نوشتن، هدفم ايجاد يك دفترچه خاطرات اينترنتي بود تا بتونم بعد ها بهش مراجعه كنم و از هر جايي هم بتونم بنويسمش . اما كم كم انگار اين هدف كمرنگ و كمرنگتر شد تا الان كه چند وقتي هست كه اصلا يادم رفته بود كه براي چي دارم وبلاگ مي نويسم . مثلا تو هر پست مي خواهم يك مطلب چالش بر انگيز بنويسم؟؟؟؟!!!! كه كلا از چالندگي افتادم و فقط دلم مي خواهد آرامش باشه و روال و روزمرگي . يا تبادل نظر كنم در مورد موضوعي مربوط به بچه ها؟؟؟؟!!!! كه اونهم از بس دير به دير نوشتم دوستاي كه مي شناختمشون را از دست دادم (‌هرچند دوستهاي جديد پيدا كردم )‌اما..... البته يك دليل ديگه كه از صرافت نوشتن افتادم اينه كه وبلاگ هاي با پسوند وبلاگ من تو اداره فيلتر شده!!!!!

خلاصه يك خود در گيري دارم . اما فكر كنم همون روزنوشت ما سه نفر باشه بهتر از همه است و بعدها كه بخونمش يا نيما بخوندش براش جالب باشه. پس دوباره شروع مي كنم به روزنوشت ...

و اما مدرسه ....

امروز جشن شکوفه هاست . و امروز پسر ما میشکفد. احساس های متفاوتی را من این مدت تجربه کردم!!! اما امروز پر از هیجانم. امروزانگار مادر بودنم یک درجه بالاتر می رود!!

شروع سال هفتم

نيما جونم ،گل پسرم من خوشحالم كه ششمين سال تولدت هم تمام شد و تو وارد هفت سالگي شدي . سني كه كم كم زندگيت عوض مي شه و وارد دنيايي مي شوي كه ديگه بايد بياموزي و براي آنچه  كه ياد گرفتي جواب  پس بدهي. ديگر از اين به بعد تو مسئول تمام كارهايت مي شوي  از اين به بعد بايد وارد اجتماع شوي . اجتماعي كه مي تواند خيلي چيز ها به تو ياد بده، چه مثبت و چه منفي . و اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري كه به سمت مثبت ها بروي يا منفي ها .

تو بزرگ شدي و من همچنان باورم نمي شود كه هفت سال از آن موقعي كه تو بسيار ناتوان در آغوشم بودي گذشته و الان تبديل به پسر بچه توانا و سر شار از احساسات زيبا شدي . به تو افتخار مي كنم پسرم و خيلي دلم مي خواهد كه بيشتر از اينها وقتم را در كنار تو سپري كنم.

حال و روز این روزها ما

حال و روزاين روزهاي ما بدين گون هاست كه يك هفته ما خونه مامانم اينها هستيم و يك هفته خونه خودمونيم و مامان جون نيما (‌مادربزرگ پدري نيما)مياد خونمون پيش نيما . اخه اين دو ماه آخر را نيما قراره استراحت كنه . آنهم چه استراحتي. صبح ها تا ساعت 11.5 – 12 مي خوابه و حسابي هم آروم و سرحال . با وجودي كه مهد را خيلي دوست داشت و هر روز صبح با خوشي و خوش اخلاقي مي رفت مهد اما الان  متوجه شدم  كه  نيما فكر مي كرده تمام اون كارها را از روي اجبار انجام مي داده و الان دوست نداره تكرارشون كنه حتي ميوه خوردن و صبحانه خوردن و....

 چند وقتي بود كه نيما به شدت گير داده بود كه موبايل مي خواهد اما من مي گفتم تا نتوني بخوني و بنويسي برايت نمي خرم . مادر بزرگ دو هفته پيش گوشي موبايلش را كه صفحه اش سوخته بود اما مي شد باهاش تماس گرفت بهش داد . نيما انقدر خوشحال بود كه مي گفت بالاخره به آرزوم رسيدم !!!!! چند وقت بعدش هم خواهرم براي تولدش يك سيم كارت ايران سل خريد . حالا ديگه خيلي خوشحال و نيمايي كه از جواب دادن به تلفن و صحبت كردن با اون بيزار بود مرتب موبايلش را جواب ميده و خوش و بش مي كنه . تازه و قتي مي خواهد با تلفنش صحبت كنه ميره تو اتاق خودش!!!!

چند روز پيش كه خونه بود از صبح مرتب به من زنك مي زد و هر دفعه يك سوالي را مي پرسيد كه اگر از مامانم اينها هم پرسيده بهش جواب مي دادند. خلاصه بعد از 3-4 بار تماس تو يك ساعت با رآخر كه ديگه سوالي نداشت گفت (( مامان روز خوبي داشته باشي!!!!)‌)‌ و بنده كلي ذوق زده شدم .

ديروز هم كه به موبايلش زنگ زده بودم ميگه ((‌مرسي مامان كه بهخم زنگ زدي)) و بنده باز هم ذوق زده شدم.

شروع و پایان

29 تیرماه آخرین روزی بود که نیما رفت مهد کودک . طبق تصمیمی که قبل از این گرفته بودم این دوماه را می خواهم به نیما استراحت بدهم .

 پایان مهد کودک ، پایان 5.5 سال هر روز صبح بیدار شدن ، بدو بدو حاضر شدن و رساندن نیما به مهد بود . به روزهایی فکر می کنم که نیما مریض بود و من مرخصی نداشتم و نمی دانستم باید چکار کنم. به روزهایی که نیما را خواب خواب حاضر می کردم و تو سرما ، حسابی می پیچوندمش بدو بدو می بردمش مهد ، روزهای گرمی که وقتی می رسیدم خونه حالت گرمازدگی داشتم چون سوار ماشینی شده بودم که 5-6 ساعت توی آفتاب مونده بود و قتی به فرمونش دست می زدم دستم تاول می زد و نیما را با کریر و ساک باید 3 طبقه می بردم بالا. به روزهایی که نگران بودم که توی مهد با نیما چطوری رفتار میکنند؟ . اونجا غذا میخوره؟ می خوابه؟ با بچه های دیگه ارتباط خوب داره ؟ ....

روزهای خوب و شیرین هم بودند اما روزهای غالب روزهای نگرانی بودند و بدو بدو . اما حالا تموم شد و نیما این مرحله را پشت سر گذاشت. 

نمی دانم این نگرانی برای تمام مادر هاست یا ما مادرهای شاغل که تنها درصدی از کودکی بچه هامون را تجربه می کنیم شامل این ویژگی می شویم .

یکی دیگه از تصمیم هام این بود که با مدرسه رفتن نیما من هم دیگه سر کار نروم و حداقل از مدرسه رفتنش لذت ببرم و کمی هم به برنامه هایی که برای خودم داشتم برسم. اما هنوز هم نتونستم به شجاعت ترک کار برسم.

سفر فوری

تعطیلات تابستانی ما هفته اول مرداد بود . من از مدتها قبل تاریخ گذرنامه هامون را کنترل کرده بودم و می دونستم که خیلی مهلت نداره . اما فکر می کردم برای جایی که ما کمابیش قصد رفتنش را داریم خیلی مهلت گذرنامه مهم نیست اما ناگهان یک هفته قبل فهمیدیم که گویا طبق بخشنامه جدید برای خروج از ایران باید مهلت گذرنامه حداقل 6 ماه باشه . خلاصه در آخرین روزی که فکر می کردیم اگه خوش شانس باشیم ، ممکنه گذرنامه بدستمون برسه اقدام کردیم اما تا 5 شنبه که یک هفته شده بود هیچ خبری نیود!!!!! اما بالاخره 5 شنبه ساعت 12 ظهر بابای نیما گذرنامه مون را از زیر دستگاه چاپ کشید بیرون، من سر کار بودم و نیما هم ساعت 6 تولد دوستش دعوت داشت . میدونستیم 12.30 شب یک پرواز به اونجایی که می خواهیم بریم هست . خلاصه 5.30 تورمون را انتخاب کردیم -6 نیما را بردیم تولد - 8 بلیطهامون را گرفتیم  - 9 نیما را برگردوندیم و ساعت 10 راه افتادیم سمت فرودگاه!!!!!! تصور کنید از ساعت 7 تا 9:30 من چطوری 35-36 کیلو بار را برای 3 نفرمون و برای یک مسافرت یک هفته ای جمع آوری کردم!!!!!!!تازه ساعت 12:15 داشتیم ارز می خریدیم و وقتی رفتیم برای سوار شدن به هواپیما اجازه ندادند و گفتند اونهایی هم که رفتند هنوز سوار نشدند خلاصه حدود 1 ساعتی اونهایی که زود رفته بود یا تو اتوبوس فرودگاه گیر کرده بودند و یا پایین پله ها و تو این یکساعت ما تو سالن پرواز تو یک جای خنک روی صندلی های راحت نشسته بودیم. 

بعضی موقع ها انجام کار ها تو دقیقه نود می تونه به نفع آدم باشه هرچند همه چی را باید با سرعت چند برابر انجام داد.

ماجرای گوش و ...

چند وقتی  از استخر رفتن نیما گذشته بود که من احساس کردم شنواییش دچار مشکل شده . تا اینکه بردمش شنوایی سنجی . گفتند که پشت پرده گوشش مایع جمع شده و شاید به همین دلیل بوده . خلاصه پای ما هم به دکتر رفتن باز شد. متخصص های گ*وش و ح*لق و بی*نی !!!!  یکی از قدیمیهاشون که مال اطفال هم بود دو هفته آنتی بیوتیک داد و بعدش که دوباره ارتعاش پرده گوشش را چک کردم مشکلش حل نشده بود . آقا دکتر هم گفت باید جراحی کنیم و ببینیم مشکلش چیه .... اما من زیر بار نرفتم و چند تا دکتر دیگه هم بردمش . هنوز هم قانع نشدم برای جراحی و کم کم دارم فکر می کنم که قرار دادن پروتز مخصوصی که برای خروج مایع هست لازمه. اما فعلا داره آنتی بیوتیک می خوره تا ببینیم چی میشه .

از ابتدای پیش دبستانی ، نیما به سر موقع رفتن به مهد خیلی علاقه مند شده. هر روز صبح تا صداش می کنم بلند می شه و خودش حاضر میشه. چند وقتی هم هست که میگه موبایلم را براش تنظیم کنم تا صبح با صدای اون بیدار بشه . اما چون موبایل ممکنه ضرر داشته باشه من یک ساعت زنگدار براش کوک می کنم. بعد از یک هفته که ساعته زنگ می زد و نیما بیدار نمی شد، امروز برای اولین بار با صدای زنگ ساعت بیدار شد. خودش خیلی خوشحال بود.

در راستای سطح بندی امور کیفی و کمی توسط نیما :

نیما : مدرسه رفتن مگه مهمه؟

من : بعله پسرم

نیما: مهمه؟

من : بعله

نیما : خیلی مهمه ؟

من:.....

نیما: خیلی خیلی مهمه؟

من:....

نیما: خیلی خیلی......

......

جشن فارغ التحصیلی

هفته پیش جشن پایان دوره مهد نیما بود و من از چند روز قبلش تمام روزهای این ۶سال و خورده ای را مرور می کردم . از به دنیا امدنش و مهد بردنش تو ۷ ماهگی ، بدو بدو های هر روز صبح و هن هن کردن های بعد از ظهر ها،مریضی هاش و مرخصی های بی حقوقم و آزار رئیس و مدیرم، شیرین کاری ها و شیرین زبونی هاش ، تعویض مهدش و ...... خلاصه خاطراتم را مرور می کردم . راستش خودم هم باورم نمی شه که نیما اینقدر بزرگ شده باشه و روزهای سختی را که فکر می کردم تمام نمی شه اینقدر زود گذشته باشند. حالا دیگه نیما کاملا توانایی ورود به مدرسه را کسب کرده.

نیما جونم وقتی داشتی می رفتی لوح فارغ التحصیلی را بگیری من داشتم اشک می ریختم . البته چند تا از مامان ها و حتی مربی تون هم مثل من بودند. اون موقع تو نگرانم شده بودی و دلیلش را می پرسیدی اما من نمی تونستم تو اون شرایط برایت توضیح بدهم اما اینجا می نویسم تا بعد ها بخونی

" نیما جونم راستش خودم هم نمی تونم خیلی صریح راجع به احساسم تصمیم بگیرم . چون مخلوطی از احساسات متفاوت بود:

  - افتخار به توانمندی تو

   - ناراحتی از گذشت سریع عمر 

  - خداحافاظی با دوران شیرین کودکیت تو مهد

 -خداحافظی با خاطرات این ۶ سال 

- خوشحالی از بزرگ شدنت

- ناراحتی از اینکه کم کم  که بزرگ می شی تو مستقل تر می شی و من به تو وابسته تر"

امیدوارم که بقیه مراحل زندگیت را که ممکنه سخت تر و پیچیده تر از این مرحله باشه  را با موفقیت پشت سر بگذاری و همیشه سالم و شاد باشی  عزیزدل من

 

مکالمات روزمره

مکالمات روزمره ما بدینگونه است:

موقعیت: صبح بعد از بیدار شدن

نیما: مامان دیره؟!

من : بله مامان پاشو حاضر شو

نیما : خیلی دیره ؟!!

من : بله مامان پاشو حاضر شو

نیما: خیلی خیلی دیره؟؟

من:....

نیما: خیلی خیلی خیلی دیره؟؟...

....

موقعیت : داخل  ماشین در حال حرکت

نیما: از خونمون دور شدیم؟

من : بله مامان 

نیما: خیلی از خونمون دور شدیم؟!!

من : بعله ....

نیما: خیلی خیلی از خونمون دور شدیم؟

من:..........

نیما: ............

و من گاهی نمی دونم چطوری می تونم اندازه ها را به صورت نسبی قابل فهم برای نیما تعریف کنم.