حال و احوال این روزهای ما
هر کدام ما دچار افکار و هیجانات خاص خودمون شدیم و این مسئله روی دیگری هم تاثیراتی باقی گذاشت. با وجودی که این تصمیم را خیلی راحت نگرفته بودیم و با مطالعه و توی مدت زمان زیادی و با تفاهم و همکاری کامل با بابای نیما تمام مراحل را طی کردیم بودیم ، اما آخرش یک گیجی شدید برامون داشت تا الان که حدود دوماه از این مسئله گذشته دیگه باهاش کنار آمدیم و کم کم داریم موقعیتمون را درک می کنیم و برای کارهای بسیار زیادی که باید انجام بدهیم برنامه ریزی می کنیم . راستش یکجوری هم برامون عادی شده و گاهی فراموش می کنیم تا اینکه هر جا می رفتیم عید دیدنی وقتی می گفتند ((خوب به سلامتی دارید میرید)) و من باید چند دقیقه ای فکر می کردم تا یادم بیاد که ما کجا می خواستیم بریم !!!! و وقتی یادم می افتاد که آهان ..... و با یک لبخند جواب می دادم ولی تو دلم غوغا بود و اصلا دوست نداشتم که رفتنمون یاد آوری بشه یا اینکه این آخرین باری هست که .......
اما خوب تمامشون وقعیت دارند و نمی شه کتمان کرد که که این آخرین سیزده بدری بود که که همگی باغ بودیم و یا آخرین باری که خونمون را برای عید دیدنی آماده می کردیم و یا.....
قبل از عید خودم را برای یک عید پر بازدید آماده کرده بودم ( چون آخریش بود !!!) اما فقط یکی - دوتا از اونهایی که تونستیم برای عید دیدنیشون شکارشون کنیم بازدیدمون را پس دادند . جالبه که یکی از فامیلهامون من را خونه مامانم دیده میگه خوب ... جون امسال را اینجوری قبول کن !!!! تنها یک لبخند زدم و تو دلم گفتم پارسال هم که همینطوری نیامده قبولتون کردیم و امسال هم اینطور و سالهای بعد که دیگه برای ما دید و بازدیدی وجود نداره !!!!!
برای تحویل سال هم قرار شد برویم خونه مامان و بابای من. اما بابای نیما سرگرم تمیز کردن ماشین شد. دیر راه افتادیم و با چه سرعتی راندیم و لحظه تحویل سال را ثانیه به ثانیه تعقیب کردیم اما متاسفانه موقع در کردن توپ یک کوچه مانده بود که برسیم به خانه شون و تو ماشین دستهای همدیگر را گرفیم و برای سالی خوب برای همدیگه دعا کردیم !!!!
من ونیما قرار شد پیشنهاد بدهیم اسم امسال را از نهنگ ( اژدها) به سال خرس قطبی تغییر بدهند، چون تمام تعطیلات را خواب بودیم !!!!٬
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.