بدبخت شدم!!!!
گفتمان:
من: مامان جان ما شاید چند وقت دیگه بریم یک کشور دیگه زندگی کنیم.
نیما: اااا چه خوب !!
من: آره پسرم اما اونجا باید انگلیسی صحبت کنی . تو مدرسه هم همینطور.
نیما : ای داد بیداد!!! بدبخت شدم که! ............نمیشه مثل مامان مریم ما هم دو تا خونه داشته باشیم؟ نمیشه تو به من درس بدی؟ نمیشه اینجا برم مدرسه و وقتی تعطیل شدیم بریم اونجا!!!.....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ ساعت 13:54 توسط نازنين
|
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.