حال و روزاين روزهاي ما بدين گون هاست كه يك هفته ما خونه مامانم اينها هستيم و يك هفته خونه خودمونيم و مامان جون نيما (‌مادربزرگ پدري نيما)مياد خونمون پيش نيما . اخه اين دو ماه آخر را نيما قراره استراحت كنه . آنهم چه استراحتي. صبح ها تا ساعت 11.5 – 12 مي خوابه و حسابي هم آروم و سرحال . با وجودي كه مهد را خيلي دوست داشت و هر روز صبح با خوشي و خوش اخلاقي مي رفت مهد اما الان  متوجه شدم  كه  نيما فكر مي كرده تمام اون كارها را از روي اجبار انجام مي داده و الان دوست نداره تكرارشون كنه حتي ميوه خوردن و صبحانه خوردن و....

 چند وقتي بود كه نيما به شدت گير داده بود كه موبايل مي خواهد اما من مي گفتم تا نتوني بخوني و بنويسي برايت نمي خرم . مادر بزرگ دو هفته پيش گوشي موبايلش را كه صفحه اش سوخته بود اما مي شد باهاش تماس گرفت بهش داد . نيما انقدر خوشحال بود كه مي گفت بالاخره به آرزوم رسيدم !!!!! چند وقت بعدش هم خواهرم براي تولدش يك سيم كارت ايران سل خريد . حالا ديگه خيلي خوشحال و نيمايي كه از جواب دادن به تلفن و صحبت كردن با اون بيزار بود مرتب موبايلش را جواب ميده و خوش و بش مي كنه . تازه و قتي مي خواهد با تلفنش صحبت كنه ميره تو اتاق خودش!!!!

چند روز پيش كه خونه بود از صبح مرتب به من زنك مي زد و هر دفعه يك سوالي را مي پرسيد كه اگر از مامانم اينها هم پرسيده بهش جواب مي دادند. خلاصه بعد از 3-4 بار تماس تو يك ساعت با رآخر كه ديگه سوالي نداشت گفت (( مامان روز خوبي داشته باشي!!!!)‌)‌ و بنده كلي ذوق زده شدم .

ديروز هم كه به موبايلش زنگ زده بودم ميگه ((‌مرسي مامان كه بهخم زنگ زدي)) و بنده باز هم ذوق زده شدم.