نسبت نیما با کنه!!!!
حالا نمی دونم چی شده بود که نیما ناگهان جمعه دلش اسباب بازی را می خواست که ما ماه پیش به عنوان کاردوی تولد دوستش بهش پیشنهاد داده بودیم و بنده همه در راستای به تعویق انداختن این اجرای این خواسته و آموزش صبر برای به دست آوردن خواسته ها و تشویق نیما به انجام بهتر و دقیق تر تکالیفش ( حالا که می نویسم می بینم من از یک اسباب بازی چقدر می خواستم س*و*ء استفاده کنم!!!) گفتم تا آخر هفته اگه اینطوری باشی !!! برات می خرم . روز اول کمی غر زد آما واقعا تو نوشتن تکالیفش که اون روز خیلی هم زیاد بود سنگ تموم گذاشت .روز دوم عصر خوابید و وقتی بیدار شد اولین جمله اش ، طبق معمول ، خواستن اون اسباب بازی بود و یک ۴۵ دقیقه من و بابای نیما فک زدیم و نیما هم اشک ریخت و با وجودی که قرارداد نوشتیم و امضا کرد و امضا کردیم باز هم زیر بار نرفت اما بالاخره آروم شد .روز سوم هم تا از مدرسه آمد شروع کرد، و تو این اوضاع ما ماشین هم نداشتیم ، و وقتی من تازه چشم هام را بسته بودم تا کمی استراحت کنم در گوش من گفت می شه بریم ...... و وقتی گفتم ماشین نداریم گفت خوب با آژانس بریم !!!!!! و اشک ریزانش را شروع کرد . تا جایی که بعد از یکساعت فک زدن و اجرای تماما گامهای روانشناسی و .... گفتیم اصلا نخواستیم از این وسیله استفاده ابزاری کنیم و اصلا از کی ما به فکر اقتصاد خانواده بودیم و ..... سه تایی حاضر شدیم وبا تاکسی رفتیم مغازه مذکور. وسیله مورد نظر فروخته شده بود اما نیما آخر سر یک بسته هواپیمای بسیار ارزان تر!!!! خریدند و رضایت دادند. الان که فکر میکنم می بینم واقعا ۷هزار تومن ارزش این همه گریه و فک زدن و دلیل و برهان را داشت؟؟؟؟!!!!!!
تازه کلی هم از تاکسی سواری سه تایی لذت بردیم و به عنوان یک تفریح در لیست تفریحاتمون تاکسی سواری را اضافه کردیم !!!!!
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.