جشن الفبا و .....
و توی این نه ماه چقدر زحمت کشیدم که یکسری مواردی که واقعا با کمی توجه توسط معلمشون بر طرف می شد را با ملایمت و هندوانه و ... تذکر بدهم . نشد که نشد و تا آخرین هفته هم بچه ها شنبه و یکشنبه مشق سبک داشتند و امان از سه شنبه ها..................
کلا نیما خیلی منضبطه و تا کسی بهش نگه که مثلا جایت را عوض کن، این کار را نمی کنه . اما متوجه شدم که این یک نقطه ضعف بود توی مدرسه و مثل جامعه بزرگتر ها کسانی مقبولیت داشتند که به قول معروف به هر دری تو بودند!!!!!
چند روز پیش جشن الفبا بود توی مدرسه و بچه های هر کلاس سرود و دکلمه خواندند و آخر سر کیکی بریده شد و کارنامه ها را دادند و جالب بود نتیجه .....
نیما توی ریاضی و علوم خیلی خیلی بهتر از دیکته بود اما نتیجه کاملا برعکس بود و من متعجبم از این نتیجه !!!! معل*می که خیلی ادعا از شناخت بچه ها و توانایی هاشون داشت معکوس ارزشیابی کرده بود .
بعد از تعطیلی مدرسه ها باز این کاسه چه کنم چه کنم ها !!!! درون دست ما جا گرفت که حالا نیما را چکار کنیم !!!! چند روزی مادر بزرگ پدریش آمد و از دو روز پیش هم رفته خونه مادر من. دیشب بهش می گم که فردا ( روز سومی که اونجا هست) میاییم دنبالت . با گریه و زاری و نالان التماس می کنه که نه ه ه ه ! پس فردا بیایید دنبالم.
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.