چهارمین ماه
نیما مدرسه میره و خوشحال از مدرسه رفتن اما هنوز هم هر روز یادی از ایران و اقوام می کنه و هنوز هم آنجا را خیلی خیلی بیشتر به اینجا ترجیح میده. هنوز هم با چشم اشک الود در مورد خانه مادربزرگهاش صحبت می کنه و اگر روزی متوجه بشه که تو ایران برنامه ای مهمونی ای نذری پزونی ... چیزی هست، تا صبح تو خواب صحبت می کنه و تا چند روز هوایه ...... البته باز نیما وضعش از ما دوتا بهتره . چون افتاده تو مسیری که باید
اما ما دوتا......
احساساتمون و حال و احوالمون روی یک منحنی سینوسی حرکت میکنه . گاهی من دلداری می دهم و گاهی اون و هر دومون به آینده امیدواریم و به بهتر شدن اوضاع......
مهاجرت عین متولد شدن مجدد هست . از ناتوانی و نادانستن مطلق شروع می شود.... و برای هر توانایی و دانایی باید بهایی پرداخت که گاهی سنگینه .....
هر قدم با شک و تردید برداشته می شه و وقتی به نتیجه میرسه انگار یک قله فتح شده و پشتش دنیایی از قله هایی است که باید فتح بشه .
بعد 4 ماه تجربه اندوزی افتان و خیزان، تنها دشواریهای مهاجرت را تجربه کردیم و هنوز به فاز شیرینش ، البته اگر وجود داشته باشد، نرسیده ایم اما امیدواریم که اگر در امد استرالیایی داشته باشیم شاید کمی برایمان شیرینتر شود......
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.