و اما آدلاید....
ما بالاخره 26 مرداد سوار هواپیما شدیم و سفری را شروع کردیم که دردناک شروع شده بود .چون شنبه همون هفته مادربزرگ عزیزم از پیش ما رفته بود . یک ماه آخر که با مریضی ناگهانی اون مصادف شده بود ، ما خانه مامانم اینها و پیش او بودیم اگرچه ارتباطمون ازقبل خیلی قوی بود ولی این اخریها خیلی بیشتر شده بود و رفتنش به ما و بیشتر به نیما لطمه شدیدی زد . خالا همه اینها با درد دوری و مهاجرت هم همراه شده بود . خلاصه روزهای خیلی خیلی بدی داشتیم .
خلاصه جمعه تا دو شنبه پیش دوست های عزیزمون ملبورن بودیم و با وجود آنها کمی غربت زدگیمون بهتر شد . اونها هم کلی بهمون دلگرمی دادندو دوشنبه راهیمون کردند آدلاید!!!! اینجا هم چون اساس هامون زیاد بود دو تا از دوستهای ندیده مون !!!! آمدند دنبالمون و تا هتل همراهیمون کردند. از اون روز هم کم بیش تلفنی باهاشون در ارتباط هستیم .هر روز صبح تا عصر دنبال کارهای اداریمون هستیم . هر شب من از تو اینترنت مسیر اتوبوسها را یدا می کنم و صبح سه تایی راه می افتیم .... اینفدر که اینجا سه تایی پیاده روی و اتوبوس سواری کردیم تو ایران نکرده بودیم . فردا اولین تعطیلات اخر هفته مون شروع می شه و ما باید چند جا هم برای دیدن خانه برویم
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ ساعت 18:11 توسط نازنين
|
تو یکی از روز های مرداد سال ۸۰، من که یک نفر بودم با یک نفر دیگه شدیم دونفر و زندگی دونفره شیرینی را شروع کردیم.